محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

491

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شاه از آن بوى كه مانده بود از او بيزار شد و رها كرد و پيش كسانش فرستاد و زن از شاه بار گرفته بود و پسرى آورد و او را به نام درختى كه بوى از وى برده بود و به نام شاه سندروس ناميد و نام اسكندروس از آنجا آمد . گويد و چون داراى بزرگ بمرد پادشاهى به پسرش داراى كوچك رسيد و شاهان روم هر سال به داراى بزرگ خراج مىدادند و چون پدر هلاى پادشاه روم و جد مادرى اسكندر بمرد پادشاهى به دخترزادهء وى رسيد و داراى كوچك كس فرستاد كه خراجى كه بايد بدهى و اسلاف تو مىدادند دير شد ، خراج ولايت خويش بفرست و گرنه به جنگ تو آييم . و جواب آمد كه من مرغ را بكشتم و گوشت آن بخوردم و از آن جز پر و پاى نماند اگر خواهى با تو به صلح باشم ، و اگر خواهى پيكار كنيم . و دارا سپاه بياراست و آهنگ پيكار كرد و اسكندر به دو حاجب دارا گفت : « او را بكشيد به هر چه خواهيد » و حاجبان چيزى خواستند اما از بقاى خويش سخن نياوردند و چون دو سپاه آمادهء پيكار شد حاجبان دارا وى را در ميدان پيكار ضربت زدند و اسكندر بيامد و او در خون خود خفته بود در لحظات آخر بود و فرود آمد و خاك از چهرهء او پاك كرد و سرش به دامن گرفت و گفت : « اى شريف شريفان و آزاده آزادگان و شاه شاهان حاجبانت ترا كشتند و من به اين كار راضى نبودم هر چه خواهى بگوى . » دارا وصيت كرد كه دخترش روشنك را به زنى بگيرد و آزادگان پارسى را نگهدارد و بيگانه بر آنها نگمارد . اسكندر گفتهء او را پذيرفت . و چون قاتلان دارا پيش اسكندر آمدند آنچه را خواسته بودند بداد و گفت : « به شرط شما كار كردم اما بقاى خويش نخواسته بوديد پس شما را بكشم كه قاتل پادشاهان را باقى گذاشتن جز به امان صريح روا نباشد . » و آنها را بكشت . 576 )